عبدالله مستوفى

293

شرح زندگانى من ( تاريخ اجتماعى وادراى دوره قاجاريه ) ( فارسى )

وطن‌پرستى از ساير همشهريها عقب نمانند گفتهء آنها را تكرار كرده ، و چون رأى انجمن را فورى و واجب الاجراء دانستند ، همگى بخانهء نظام العلما هجوم برده آنچه از غث و سمين يافتند ، بانضمام در و پنجره عمارت كندند ، سوختند و بردند و خانه را به شكل مسجد خرابه‌اى درآوردند ، تا اطاعت خود را نسبت بانجمن ايالتى ظاهر كرده و امر ( ؟ ) انجمن را در بارهء نظام العلما كه بواسطهء تقرب خود و افراد خانواده‌اش بشاه حاضر و وليعهد سابق طرف بىمهرى آزادىخواهان بجا آورده بودند باجراء رسانده باشند ! متوجه باشيم كه از آوردن اينواقعهء حقيقى افسانه مانند تاريخى ، من نمىخواهم نتيجه بگيرم كه خداى نكرده تمام اهالى آذربايجان يا اهل تبريز از اين قماشند . بلكه ، اكثريت قريب باتفاق سكنهء اينقسمت از خاك ايران را مردمانى منطقى و چيز فهم و مسلمان پاك‌سرشت خوش اخلاق ميدانم . اينها جز عده‌اى ماجراجو كه در هر شهر و ديار يافت شده و در هرجا كه « آش باشد مثل حسنك فراشند . » نبوده‌اند . و معتقدم كه امروز هم اگر هزار يك از اهالى واقعى آذربايجان ؛ اوضاعى را كه از يكسال پيش بدست عمال خارجى در آنجا به راه افتاده است طالب شده باشند ، از حيث فهم و ادراك و مسلمانى و اخلاق ، نظير همان « نيظامو العولما ايستميرخ » هاى سى چهل سال قبلند . حتى ميخواهم بگويم اگر همين نيمه وحشىها هم مقصود و اساس « خودمختارى » و ترويج زبان تركى و مضار آن را براى وحدت ملى ، توجه كنند مسلما با نهصد و نود و نه نفر باقى اهالى هم‌صدا و هم‌بازو شده رؤساى خود را سنگسار كرده و زير علم وحدت ملى درمىآيند ، و كلاه اين چند نفر رهبر و پيشوا را كه اكثر مجهول الهويه هم هستند پس معركه مياندازند « 1 » . وارث و مورث يك لقب يكى از افراد خانوادهء نظام العلما كه همراه تركهاى مظفر الدين شاهى بتهران آمده بود ، ميرزا نصر اللّه خان طباطبائى بود . ميرزا نصر اللّه خان در اينوقت البته برسم دوره ، لقبى با مضاف يكى از افعال وصفى و مضاف اليهى از قبيل ممالك يا لشكر يا خلوت و از

--> ( 1 ) - در زمان خيلى سابق درويش‌ها در سر چهار راهها معركه ميگرفتند و چيزهائى براى مردم ميگفتند و ضمنا شاهى صد دينارى هم از بعضى از آنها باسم چراغ اللّه دريافت ميداشتند . درويش در وسط سفره‌اى پهن ميكرد و اسباب كار خود را كه گاهى جعبهء مارگيرى بود در اين سر و آن سر سفره ميگذاشت و مشغول شيد اللهى خود ميگشت دورهء اين سفره به قدر يك ذرعى حريم بود كه براى گردش درويش باز ميماند . بعد از اين حريم تماشاچىها دايره‌وار مىايستادند . اگر جمعيت زياد ميشد درويش دايرهء صف اول و دوم و سوم را مىنشاند كه باقى كه ايستاده‌اند ، بتوانند عمليات را ببينند و يا از بيانات او استفاده كنند . اين بساط را معركه ميگفتند . احيانا اتفاق مىافتاد كه يكى از تماشاچىها رفتارى ميكرده كه باعث تفرقهء حواس سايرين ميشده ، اگر بنصيحت درويش آرام نميگرفت و باز هم مخل بود ، يكى از تماشاچىها كه از رفتار او بيشتر عصبانى و به او نزديكتر بود كلاه او را برميداشت و به بيرون دايره پرتاب ميكرد . مؤمن ناگزير براى بدست آوردن كلاه خود از معركه خارج ميشد ، سايرين جاى او را ميگرفتند و همگى از شرش خلاص ميشدند « كلاهش پس معركه است » از اين راه ضرب المثل شده و كنايه از بيرون كردن شخص مخل از كارى است كه جمعى به آن مشغولند .